حکایت

دست و پا بریده ای هزارپایی بکشت . صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت : سبحان الله ، با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی گریختن نتوانست .

 

حکایت

بازرگانى را هزار دینار خسارت افتاد . پسر را گفت : نباید که این سخن با کسی درمیان نهی . گفت : ای پدر ، فرمان توراست ، نگویم ولی مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست ؟ گفت : تا مصیبت دو نشود یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.

 

حکایت

یکی از حکما را شنیدم که می گفت : هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آ«کسی که چون دیگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند .

 

حکایت

شاعرى پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت . فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکن برهنه به سرما همی رفت.. سگان در قفای وی افتادند . خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند ، در زمین یخ گرفته بود ، عاجز شد ، گتف : این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده اند و سنگ را بسته . امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید ، گفت : ای حکیم ، از من چیزی بخواه . گفت : جامه خود را می خواهم اگر انعام فرمایی . رضینا من نوالک بالرحیل.

امیدوار بود آدمى به خیر کسان

 مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان

 سالار دزدان را رحمت بروی آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند.

 

حکایت

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم ، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت : مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی .

چه خوش گفت : زالى به فرزند خویش

 چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن

 گر از خردیت یاد آمدى

که بیچاره بودى در آغوش من

نکردى در این روز بر من جفا

 که تو شیر مردى و من پیرزن

 

حکایت

 یکی از فضلا تعلیم ملک زاده ای همی داد و ضرب بی محابا زدی و زجر قیاس کردی . باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند بر داشت . پدر را دل بهم آمد ، استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمی داری که فرزند مرا ، سبب چیست ؟ گفت : سبب آنکه سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص ، بموجب آنکه بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد اگر صد ناپسند آمد ز دوریش

 رفیقانش یکى از صد ندانند

 اگر یک بذله گوید پادشاهى

 از اقلیمى به اقلیمى رسانند

 پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذیب اخلاق خداوند زادگان ، انبتهم الله نباتا حسنا ، اجتهاد از آن بیش کردن که در حق عوام .

هر که در خردیش ادب نکنند

 در بزرگى فلاح  از او برخاست

 چوب تر را چنانکه خواهى پیچ

 نشود خشک جز به آتش راست

 ملک را حسن تدبیر فقیه و تقریر جواب او موافق رای آمد ، خلعت و نعمت بخشید و پایه منصب بلند گردانید .

 

 

 حکایت

پادشاهى پسری را به ادیبی داد و گفت : این فرزند توست ، تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش. ادیب خدمت کرد و متقبل شد و سالی چند بر او اثر کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شد ند . ملک دانشمند را مواخذت کرد و معاتبت فرمود که وعده خلاف کردی و وفا بجا نیاوردی . گفت : بر رای خداوند روی زمین پوشیده نماند که تربیت یکسان است و طباع مختلف.

گرچه سیم و زر سنگ آید همى

 در همه سنگى نباشد رز و سیم

 بر همه علم همى تابد سهیل

 جایى انبان مى کند جایى ادیم

 

حکایت

دزدی به خانه ی پارسایی درآمد. چندان که جست چیزی نیافت . دلتنگ شد . پارسا خبر شد ، گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود.

شنیدم که مردان راه خداى

 دل دشمنان را نکردند تنگ

 تو را کى میسر شود این مقام

 که با دوستانت خلافست و جنگ

 مودت اهل صفا چه در روی و چه در قفا . نه چنان کز پست عیب گیرند و پیشت بیش میرند.

هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد

 بى گمان عیب تو پیش دگران خواهد بر

 

حکایت

زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند.

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی

کاین ره که تو می روی به ترکستان است

چون به مقام خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت : ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت : در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید . گفت : نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید.

اى هنرها گرفته بر کف دست

 عیبها برگرفته زیر بغل

 تا چه خواهى گرفتن اى مغرور

روز درماندگى به سیم دغل

 

حکایت

یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از درآمد و بشارت داد که فلان قطعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند. ملک نفسی سرد برآورد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.

بدین امید به سر شد، دریغ عمر عزیز

 که آنچه در دلم است از درم فراز آید

 امید بسته ، برآمد ولى چه فایده زانک

 امید نیست که عمر گذشته باز آید

 کوس رحلت بکوفت دست اجل

 اى دو چشم ! وداع سر بکنید

 اى کف دست و ساعد و بازو

 همه تودیع یکدیگر بکنید

 بر من اوفتاده دشمن کام

آخر اى دوستان حذر بکنید

 روزگارم بشد به نادانى

 من نکردم شما حذر بکنید

 

حکایت

رهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زایدالوصف داشت، هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه ی او پیدا.

بالاى سرش ز هوشمندى

 مى تافت ستاره بلندى

 فی الجمله مقبول نظر افتاد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته اند  توانگرى به هنر است نه به مال ، بزرگى به عقل است نه به سال .

ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فایده نمودند . دشمن چه زند چو مهر باشد دوست؟ ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت : در سایه ی دولت خداوندی دام ملکه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی شود الا به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد.

توانم آن که نیازارم اندرون کسى

حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است 

بمیر تا برهى اى حسود کین رنجى است

که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست

 

شوربختان به آرزو خواهند

 مقبلان را زوال نعمت و جاه

 گر نبیند به روز شب پره چشم

 چشمه آفتاب را چه گناه ؟

 راست خواهى هزار چشم چنان

 کور، بهتر که آفتاب سیاه